تبليغاتX
شیوا
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388

من از حقیقت بی پایان ، از تصویری بی نشان ، از عشق یک آهو می ترسم

 من از روزگار سنگدل از بایدها و نبایدها می ترسم،

می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زیبایی ، من از روح

سرگردان زندگی،

از گریزان بودن یاران می ترسم،

از صدای پای رهگذران می ترسم

از آنچه هستیم و هست می ترسم ،

 از جاده بی انتهایی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم

از لحظه ها و ساعتهایی که مرا نیز همانند خودشان بی عاطفه کرد

می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک

مـی ترسم.

نوشته شده توسط شیوا در | | لینک به این مطلب
شنبه هجدهم مهر 1388
لحظه ها را مي گذرانيم تا به خوشبختي برسيم

غافل از اينكه خوشبختي در آن لحظه ها بود كه گذرانديم ....

نوشته شده توسط شیوا در | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هشتم مهر 1388

نی افسرده ای هنگام گل روید ز خاک من
که برخیزد از آن نی ناله های دردناک من
مزار من اگر فردوس شادی آفرین باشد
به جای لاله و گل خار غم روید ز خاک من
مخند ای صبح بی هنگام که مشب سازشی دارد
نوای مرغ شب بس خاطر اندوهناک من
نیم چون خاکیان آلوده گرد کدورتها
صفای چشمه مهتاب دارد جان پاک من
چو دشمن از هلاک من رهی خشنود میگردد
بمیرم تا دلی خشنود گردد از هلاک من

نوشته شده توسط شیوا در | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفتم مهر 1388
هيج باراني ردپاي خوبان را از كوچه خاطراتمان نخواهد شست ...

نوشته شده توسط شیوا در | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388
ياد دارم در غروبي سرد سرد  

مي گذشت از كوچه ما دوره گرد

داد ميزد كهنه قالي مي خريم

دست دوم دست جنس عالي مي خريم

كاسه و ظرف سفالي مي خريم 

اشك در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت  آهي كشيد بغضش شكست

گفت : اول ماه است و نان در سفره نيست

اي خدا شكرت ولي اين زندگي است ؟!

بوي نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بي روسري بيرون دويد

گفت آقا سفره خالي ميخريد ؟!

نوشته شده توسط شیوا در | | لینک به این مطلب
یکشنبه یکم شهریور 1388

جاييکه در آن خوش بيني بيش از هر جاي ديگر رواج و رونق دارد ، تيمارستان است .

هاولاک اليس

نوشته شده توسط شیوا در | | لینک به این مطلب
دوشنبه یازدهم خرداد 1388
كوچيك كه بوديم فقط كفشامونو اشتباه مي پوشيديم ،اما حالا چي ؟ ... تنها كاره درستمون همون  پوشيدن كفشامونه !
نوشته شده توسط شیوا در | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388
پاي سگ بوسيد مجنون ، خلق گفتندش چه سود ؟


گفت اين سگ گاه گاهي كوي ليلي رفته بود ..

نوشته شده توسط شیوا در | | لینک به این مطلب
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388
روح خدا كه در ما حضور دارد، مي تواند مثل يك پرده سينما توصيف شود .روي پرده حوادث زيادي اتفاق مي افتند -مردم عاشق مي شوند ،جدا مي شوند،گنج مي يابند ،كشور هاي دور دست را كشف مي كنند.

مهم نيست كه چه فيلمي پخش مي شود . صحنه هميشه همان است .مهم نيست كه اشكي يا خوني ريخته شود - چون هيچ نمي تواند سفيدي پرده سينما را لكه دار كند .

درست مثل پرده سينما ،خدا هم آنجاست ، پشت مشكلات و لذت هاي زندگي هر كس .وقتي فيلم به پايان برسد ،او را مي بينيم.


نوشته شده توسط شیوا در | | لینک به این مطلب
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388

 !  HOOOOF

...

..

.

خوشبختي ات را آرزومندم .

خدا نگهدارت .... !
نوشته شده توسط شیوا در | | لینک به این مطلب