من از حقیقت بی پایان ، از تصویری بی نشان ، از عشق یک آهو می ترسم
من از روزگار سنگدل از بایدها و نبایدها می ترسم،
می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زیبایی ، من از روح
سرگردان زندگی،
از گریزان بودن یاران می ترسم،
از صدای پای رهگذران می ترسم
از آنچه هستیم و هست می ترسم ،
از جاده بی انتهایی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم
از لحظه ها و ساعتهایی که مرا نیز همانند خودشان بی عاطفه کرد
می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک
مـی ترسم.
غافل از اينكه خوشبختي در آن لحظه ها بود كه گذرانديم ....
نی افسرده ای هنگام گل روید ز خاک من
که برخیزد از آن نی ناله های دردناک من
مزار من اگر فردوس شادی آفرین باشد
به جای لاله و گل خار غم روید ز خاک من
مخند ای صبح بی هنگام که مشب سازشی دارد
نوای مرغ شب بس خاطر اندوهناک من
نیم چون خاکیان آلوده گرد کدورتها
صفای چشمه مهتاب دارد جان پاک من
چو دشمن از هلاک من رهی خشنود میگردد
بمیرم تا دلی خشنود گردد از هلاک من
مي گذشت از كوچه ما دوره گرد
داد ميزد كهنه قالي مي خريم
دست دوم دست جنس عالي مي خريم
كاسه و ظرف سفالي مي خريم
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهي كشيد بغضش شكست
گفت : اول ماه است و نان در سفره نيست
اي خدا شكرت ولي اين زندگي است ؟!
بوي نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بي روسري بيرون دويد
گفت آقا سفره خالي ميخريد ؟!
جاييکه در آن خوش بيني بيش از هر جاي ديگر رواج و رونق دارد ، تيمارستان است .
هاولاک اليس
گفت اين سگ گاه گاهي كوي ليلي رفته بود ..
مهم نيست كه چه فيلمي پخش مي شود . صحنه هميشه همان است .مهم نيست كه اشكي يا خوني ريخته شود - چون هيچ نمي تواند سفيدي پرده سينما را لكه دار كند .
درست مثل پرده سينما ،خدا هم آنجاست ، پشت مشكلات و لذت هاي زندگي هر كس .وقتي فيلم به پايان برسد ،او را مي بينيم.
! HOOOOF
...
..
.
خوشبختي ات را آرزومندم .
خدا نگهدارت .... !
